آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

وقتی مادر شدم

وقتی مادر شدم یاد گرفتم با یک دست همه چیز را بر دارم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم چگونه برای موفقیت همه تلاش کنم   وقتی مادر شدم یادگرفتم عاشقانه دوست بدارم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم دلیل هر چیز را بدون پرسیدن بدانم   وقتی مادر شدم  یاد گرفتم با در باز حمام کنم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم زود و سریع همه کارهایم را به انجام برسانم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم چگونه یک دستی کارها را انجام دهم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم بهتر بغل کنم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم چگونه باید از ...
9 بهمن 1392

به خانه برمیگردیم

 از اداره تا میدون ونک با دو تا از دوستام پیاده اومدیم، ساعت 17:15 رسیدیم ونک و از هم جدا شدیم.  امان ازین ترافیک لعنتی، خدا رو شکر که ماشین ندارم وگرنه توفیق همین پیاده روی اجباری رو هم از دست میدادم و باید تو این ترافیک کوفتی روانم رو از دست میدادم. یه نمه بارون زده و هوا بی نظیر شده ، هنوز هم داره کم کم بارون میاد و میخوره به صورتم. این هوا رو دوس دارم، نفس عمیق میکشم و قدمای بلند و تند برمیدارم که زودتر برسم به ایستگاه تاکسی.   وااای ......  عجب صفی ، خدای من ، هنوز خیلی به این شلوغی خیابونا تو این ساعت عادت ندارم، واقعاً اذیتم میکنه.  حالا دیگه تقریباً وسطای صفم ، فقط من نشستم روی نیمکت سرد...
8 بهمن 1392

جشن تولدت خیلی خوب بود

بنام خدای مهربان سلام عروسک ملوسم خدا رو شکر که جشن تولدت خیلییییی خوب برگزار شد. واقعاً همون جوری شد که دلم میخواس شد. دوستای خوبمون اومدن و جشن ما رو پرشورتر کردن . همه چی عالی بود، از پذیرایی مهمونا تا کیک و شادی و .... واقعاً خوشحالم و احساس میکنم یه نفس راحت میتونم بکشم. بابا مهدی خیلی بدو بدو کرد تا همه چیز رو ردیف کنه، مامان بزرگا و بابابزرگ هامون هم واقعاً همه جوره همکاری کردن باهامون، خاله مریم ، عمه زهرا و عمو میلاد هم سنگ تموم گذاشتن. دایی عبدالرضا اینا نتونستن بیان و خیلیییییییی جاشون خالی بود. حتماً بزودی عکسای خوشگلت رو میذارم ..................................... بزودی ........................
5 بهمن 1392

فقط 3 روز مونده تا جشن

بنام خدا سلام عزیز دل مامان    هفته ای که گذشت تقریباً هفته پرکار و شلوغی برامون بود. در حال آماده شدن برای برگزاری یه جشن تولد بیاد موندنی و قشنگ هستیم و هنوز هم یه سری از کارامون مونده. پنجشنبه یعنی 26 دی با بابا مهدی رفتیم بازار بزرگ تهران. من بازار رو خیلی دوس دارم. دوست دارم یه کم که بزرگتر شدی حتماً ببرمت تا خودت از نزدیک ببینی، پر از هیاهو و شور و شوق، همه در حال خرید و رفت و آمد، اینقدر جای پر انرژیه که امکان نداره دلت بخواد به این راحتیا ازش بیای بیرون. (البته اگه توام مث مامانی عاشق خرید کردن باشی) از صبح حدودای 9 اونجا بودیم و ساعت 2:30 هم کارمون تموم شد، رفتیم قسمت تزئینات تولد و همه وسایل تزئینی رو از اونجا گ...
2 بهمن 1392

دخترکم صد آفرینی شد

بالاخره به نتیجه رسیدم و واست بسته آموزشی صد آفرین رو سفارش دادم. امشب سفارشت بدستمون رسید و من که از تو بیشتر ذوق زده بودم بازش کردم . یه سری از کلمات و عکساشو باهات کار کردم و یه کمی از سی دی اول رو با هم دیدیم. خوشبختانه توام دوسش داری و ازش استقبال کردی. کلا 200 تا کلمه فارسی و انگلیسی رو آموزش میده و به نظرم مجموعه خوب و کاملیه.  فقط باید وقت بیشتری بذارم و باهم کار کنیم. میدونم که تو همممممممشو یاد میگیری انشالا.
21 دی 1392

روزهای نزدیک تولدته

هم هیجان دارم هم یه کم نگرانم. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. منظورم برنامه ریزیامون واسه تولدته. میخوایم یه سری از دوستای خوبمونو دعوت کنیم بعلاوه خانواده های درجه یکمون و یه جشن حسابی بگیریم. کلی کار داریم که فعلا هیچ کدومش رو انجام ندادیم. تولدت رو یه هفته بعد از تاریخ اصلیش برگزار میکنیم( آخه یه مهمون ویژه داریم که فعلا نمیتونم اسمشو بیارم )یعنی 3 بهمن  . فقط دلم میخواد یه شب خاطره انگیز برای تو و مهمونای گلم باشه. ...
21 دی 1392